شعر ابوالقاسم کریمی با نام اجبار

زمین در کاسه ای از خون گرفتار

بشر در پنجه ی بی رحم اجبار

ورق های کتاب سرخ تاریخ

نگین خوش تراش دستِ تکرار

بیشتر بخوانید
شعر ابوالقاسم کریمی با نام گرفتار عشق

گرفتارِ غمِ زندانِ عشقم

زمستان است و من عریانِ عشقم

زمستان است و من در مسلخِ دل

کنارِ جویِ خون مِهمانِ عشقم

بیشتر بخوانید
شعر ابوالقاسم کریمی با نام من زنده ام

با اینکه چون،،، گوشت خواری حریص
به استقبال دروغ می روم
تا سهم بیشتری
از لاشه ی خوشبختی داشته باشم…
هنوز
وجدانم
در آلوده ترین صبح زمستان شهر
زیر خروارها آرزو
نفس میکشد،،
من زنده ام
اما در این سرزمین
مردگان فراوانی
اکسیژن زندگان را
بیشتر بخوانید

شعر ابوالقاسم کریمی با نام پامال اشک

خدا، افتاده در گودال اشکم

همه خندان و من دنبال اشکم

تن ِ زخمی و خستم را بپوشان

هوا سرد است و من پامال اشکم

بیشتر بخوانید
شعر ابوالقاسم کریمی با نام لبان زخمی

بر لبان زخمیُ خاموشی که
سرود درد را زندگی میکند ،
از ترس سیلی کشدار
شب زمستانی
بوسه میزنیم،

و از درون قالبی تهی
که حافظ عصاره ی تاریخ ما بود
به آینده
نگاه میکنیم……..

ای همراه
ای همخون
این راه زندگی نیست.
بیشتر بخوانید

شعر ابوالقاسم کریمی با نام افسانه های ی خاموش

در کشور افسانه های خاموش
که منطق تاریخش
بوی خون میدهد
و کرم ابریشم
برای عقرب شدن
پیله میسازد.

آزادی را باید
در زندان جستجو کرد

و مرا چاره ای نیست
جز آنکه
هویتم را در گور پنهان کنم
تا
دریچه ای
برای

بیشتر بخوانید
شعر ابوالقاسم کریمی با نام برگ خشک ولگرد

برگ خُشکی ولگردم
در پنجه ی نسیم سردی ، که
از سمت خانه ی زنی هرزه می آید
زن هرزه ای که هرشب
تن خسته اش را
به دستان فقر می سپارد
و بازی کهنه ی زندگی را
با مرگ غم ناک خویش ، تمام

بیشتر بخوانید
شعر ابوالقاسم کریمی با نام ورامین

ورامین را کم آبی کرده خسته
 
بیابان ظرف آبش را شکسته
 
هوای سرد و خشک فصل پاییز
 
به دوش خاکی شهرم نشسته

بیشتر بخوانید
شعر ابوالقاسم کریمی با نام خاطرات تلخ

روستایی باشیم یا شهری
باسواد باشیم یا بیسواد
بیکار باشیم یا شاغل

چه فرق میکند
وقتی
هرشب

خاطرات تلخ به رگبار می بندد ما را

و من بعد از هر بار زنده شدن
از خود میپرسم

مگر چند بار باید بمیریم
بیشتر بخوانید

شعر ابوالقاسم کریمی با نام حالا که رفته ای

حالا که رفته ای
تنها
خاطره می ماند ُ
آرمانی که
با بال شکسته ،
میخواهد
پرواز را
به پرنده ی جوان صلح
بیاموزد.
 
ابوالقاسم کریمی
تهران
۱۳۸۸

بیشتر بخوانید
شعر ابوالقاسم کریمی با نام خاطرات تلخ

روستایی باشیم یا شهری
باسواد باشیم یا بیسواد
بیکار باشیم یا شاغل
 
چه فرق میکند 
وقتی
هرشب
 
خاطرات تلخ به رگبار می بندد ما را
 
و من بعد از هر بار زنده شدن
از خود میپرسم
 
مگر چند بار باید بمیریم
بیشتر بخوانید

رفتن به نوارابزار